تبليغاتX
آرش پورعليزاده
 

عَظُمَ بَلائي وَ اَفْرَطَ بي سُوءُ حالي مَنْ لي غَيْرُكَ أَسْأَلُهُ كَشْفَ ضُرّي وَ النَّظَرَ في اَمْري لأيِّ الاُْمُورِ اِلَيْكَ اَشْكُو وَ لِما مِنْها أضِجُّ وَ اَبْكي لأليمِ الْعَذابِ وَ شِدَّتِهِ أمْ لِطُولِ الْبَلاءِ وَ مُدَّتِهِ صَبَرْتُ عَلى عَذابِكَ فَكَيْفَ اَصْبِرُ عَلى فِراقِكَ يا سَيِّدى وَ مَوْلايَ اُقْسِمُ صادِقاً لَئِنْ تَرَكْتَني ناطِقاً لاَِضِجَّنَّ إلَيْكَ بَيْنَ أهْلِها ضَجيجَ الآمِلينَ وَ لأصْرُخَنَّ إلَيْكَ صُراخَ الْمَسْتَصْرِخينَ وَ لأبْكِيَنَّ عَلَيْكَ بُكاءَ الْفاقِدينَ يا سَيِّدي يا مَنْ عَلَيْهِ مُعَوَّلي يا مَنْ اِلَيْهِ شَكَوْتُ أحْوالي يا سَريعَ الرِّضا اِغْفِرْ لِمَنْ لا يَمْلِكُ إلاّ الدُّعاءَ فَاِنَّكَ فَعّالٌ لِما تَشاءُ يا مَنِ اسْمُهُ دَواءٌ وَ ذِكْرُهُ شِفاءٌ وَ طاعَتُهُ غِنىً ارْحَمْ مَنْ رَأْسُ مالِهِ الرَّجاءُ وَ سِلاحُهُ الْبُكاءُ

آذر 84 : خودت بگو من و اين حرف ها خانم كوچولو؟
  

 

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم

دزديده در شمايل خوب تو بنگريم

 

سعدي

 

خودت بگو من و اين حرف ها خانم كوچولو؟
درست نيست، تو ديگر چرا خانم كوچولو؟

درست نيست كمي بيشتر فروتن باش
به چشم هاي خودت بي خود افتخار نكن

نمي شود به تو فرمان ايستادن داد
پياده ها به جهنم! برو سوار نكن‏

ببين خانم كوچولو! چشم روشن ارزان است
براي آدم از اين چيزها فراوان است

دو روز هم برو خوش باش با خيالِ خودت
برو خانم كوچولو! چشم هات مالِ خودت

برو كلانتري از روح من شكايت كن
بگرد با همه ي اهل كوچه صحبت كن

هلاك كن همه را توي جنگ زرگري ات
اَمانِمان نده با ابروان خنجري ات

تو مي تواني از اين بيشتر سياه كني
مرا شبيه به موهاي زير روسري ات

كلاغ را نشنيديد اهلِ دل باشد؟‏
دلِ سياه، گرفتارِ آب و گِل باشد؟

هزار، حرف و حديث نگفتني دارم‏
هزار و يك، هوس ناشنيدني دارم‏

ببين! اگرچه تو توپ ات پُر است اما من
براي فتح شدن، دشمن بدي هستم

شما فرشته ي خوبي شدي براي خودت
مرا ببخش كه اهريمن بدي هستم

به من اجازه بده خانمِ نويسنده!‏
كه قهرمان تو در سن كودكي باشد

قرار نيست بخواهيم قوي زيبا را
اگرچه زشتي ما، جوجه ـ اُردكي باشد

به ما نيامده صاحب شويم قلب ات را
نگاهِ ما به تو بگذار دُزدكي باشد

 

 

2 نوشته شده در  جمعه 11 آذر1384ساعت 7:47  توسط آرش پورعليزاده  |