
وقتي سكوت دهكده فرياد مي شود
تاريخ از انحصار تو آزاد مي شود
تاريخ يك كتاب قديمي ست كه در آن
از زخم هاي كهنه ي من ياد مي شود
از من گرفت دختر خان هرچه داشتم
تا كي به اهل دهكده بيداد مي شود؟
خاتون! به رودخانه ي قصرت سري بزن
موسي دل من ست كه نوزاد مي شود
با اين غزل به ملك سليمان رسيده ام
اين مرد خسته همسفر باد مي شود
اي ابروان وحشي تو لشكر مغول!
پس كي دل خراب من آباد مي شود؟
در تو هزار مزرعه خشخاش تازه است
آدم به چشم هاي تو معتاد مي شود
رشت ـ اردي بهشت 85
يك قلب سياه كن خودت مي فهمي
يك بار گناه كن خودت مي فهمي
من اين همه بد نيستم آقا! خانم!
يك لحظه نگاه كن خودت مي فهمي